دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره...
امروز حالم خوبه اینقد خوب که قانع شدم ساعت 5 صبح که بخاطر بیدار شدن نفس بیدار شدمو خوابم نبرد از رختخواب بیام بیرون و البته با دیدن یک مارمولک بسیار بسیار چندش که پشت پنجره ی دستشویی نشسته بود سعی کردم نذارم این حس از دست بره و در مقابل وسوسه ی شیطان مقاومت کرده و دوباره به رختخواب برنگشتم الهی شکرت بعد اومدم نشستم پای کامپیوتر تا بلکه دلم بیات یکم از چیزای اضافه ی تو دلش پاک کنم تا نترکه اخه درایواش به درجه ی انفجار رسیدن ولی در همین حین یعنی 5و نیم صبح مامان ممتاز اومد و گفت پاشو برو من امروز ایین نامه دارم و میخوام تست بزنم و ما هم کامپیوتر رو تحویل مادر دادیم بعد یادمون افتاد خیلی وقته صبح زود اسمونو نیگا نکردیم و تو هوای باز نفس نکشید...
نویسنده :
مامانی
8:55


