فاطمه بانوفاطمه بانو، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

پرنسسی افسانه ای در دنیای واقعی

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره...

امروز حالم خوبه اینقد خوب که قانع شدم ساعت 5 صبح که بخاطر بیدار شدن نفس بیدار شدمو خوابم نبرد از رختخواب بیام بیرون و البته با دیدن یک مارمولک بسیار بسیار چندش که پشت پنجره ی دستشویی نشسته بود سعی کردم نذارم این حس از دست بره و در مقابل وسوسه ی شیطان مقاومت کرده و دوباره به رختخواب برنگشتم الهی شکرت بعد اومدم نشستم پای کامپیوتر تا بلکه دلم بیات یکم از چیزای اضافه ی تو دلش پاک کنم تا نترکه اخه درایواش به درجه ی انفجار رسیدن ولی در همین حین یعنی 5و نیم صبح مامان ممتاز اومد و گفت پاشو برو من امروز ایین نامه دارم و میخوام تست بزنم و ما هم کامپیوتر رو تحویل مادر دادیم بعد یادمون افتاد خیلی وقته صبح زود اسمونو نیگا نکردیم و تو هوای باز نفس نکشید...
13 تير 1391

سفرنامه ی ما(از کجا بریم؟تا کجا رفتیم؟)

سلام سنجاقک مامان بازم متاسفم بخاطر اینهمه تاخیر بالاخره حوصلم شد که قصه ی سفر دو روزمون (13 و14خرداد)رو برات بنویسم جونم برات بگه قند عسلم که ما چون خسته بودیم تصمیم گرفتیم دو روزی که تعطیل هستش بریم بیرون و حال و هوایی عوض کنیم و قرار شد با خونه ی دوست بابا بریم بیرون حالا بماند و بگذریم که چقد بهانه پشت بهانه پیش اومد تا همراهمون اومدن اما هنوز معلوم نبود کجا میخوایم بریم اولش گفتیم بریم دزفول اما بابا گفت هوا گرمه و اذیت میشیم گفتیم بریم ابشار شوی که اونم 2ساعت پیاده روی داره و با بچه سخته گفتیم بریم باغملک که گفتن جاده کفی نیست و دایی امین خسته میشه حالا اینا هیچ یه دفه گفتن میریم یاسوج که جاهای قشنگی داره ولی بالاخره قرار بر این شد که ...
12 تير 1391